تبلیغات
مردان آسمانی - مطالب ابر ده فجر
شهید احمد کشوری

در جبهه هر بار كه از مریم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم كه جاى خدا را در دلم، تنگ نكنند.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 12 بهمن 1395ساعــت21:50 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید اتشفشان، شهید گمنام، ده فجر، زندگی بهتر، مردمان آزاد، شهید مدافع حرم، مردان آسمانی،
نوجوانی شهید امیر ناصر سلیمانی


پیکرش را با دو شهید دیگر تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سرد خانه. نگهبان سردخانه می گفت:یکی شان به خوابم امد و گفت 《جنازه ی من رو فعلا تحویل خاننوادم ندید!》از خواب بیدار شدم. هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم ؛ گفتم ولش کن یه خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم دوباره همون جمله رو بهم گفت. اینبار فورا اسمشو پرسیدم. گفت: امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم، رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه یکی شان نوشته بود 《شهید امیر ناصر سلیمانی》 بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ ، خانوادش در تدارکات مراسم ازدواج پسرشان بودند؛ شهید خواسته بود مراسم خواهرش بهم نخوره!

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 12 بهمن 1395ساعــت00:23 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید مدافع حرم، مردان خدا، سید علی خامنه ی، بچه های حیدری، شهید دفاع مقدس، ده فجر، مردان اسمان،
سرلشکر خلبان علی‌اکبر قربان شیرودی

شهید چمران در خصوص رشادتهای شهید شیرودی در غایله کردستان و پاوه می گوید هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه می رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می داد اوبا ان وحشتی که در دل دشمن ایجاد می کرد بزرگترین ضربات را،به انها می زد همزمان این شهید بزرگوار در خصوص شخصیت والای خلبان شیرودی می گوید روزی در تعقیب ضد انقلاب وقتی می خواست راکتی شلیک کند متوجه حضور بچه ای در ان حوالی شد برگشت و ابتدا با بال هلیکوپتر بچه را ترساند واز انجا راند وبعد برگشت و حمله کرد.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 28 دی 1395ساعــت21:31 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: خاطرات شهدا، سرلشکر شیرودی، شهید گمنام، ده فجر، سید علی خامنه، دفاع مقدس، شهید مدافع حرم،
شهید مهدی باکری

ده تا کامیون می بردیم منطقه ؛ پر مهمات. رسیدیم بانه هوا تاریک تایک شده بود. تا خط هنوز راه بود. دیدیم اگر برویم ، خطرناک است . توی شهر در هر جای دولتی را که زدیم ، اجازه ندادند کامیون را توی حیاطشان بگذاریم . می گفتند « اینجا امنیت نداه ! » مانده بودیم چه کنیم . زنگ زدیم به آقا مهدی و موضوع را بهش گ9فتیم. گفت « قل هوالله بخونید و بیاین . منتظرتونم.»

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 28 دی 1395ساعــت19:43 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید باکری ها، سید علی خامنه ی، کربلای، ده فجر ، زندگی نامه شهدا، شهید گمنام، شهید مدافع حرم،