تبلیغات
مردان آسمانی - مطالب بهمن 1395
شهید زکریا صفر خانی

سقا صدایش میکردند به مادر گفته بود میخوام اونجا سقا باشم همیشه قبل از خودش به رزمنده ها تعارف میکرد سر سفره ناهار و شام هم دنبال پارچ های اب می دوید و وقت و بی وقت به انها اب تعارف میکرد میگفت اب نطلیبده مراد است حتی اب قمقمه اش را هم می بخشید تشنه شهید شد همانطور که آرزو داشت

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در چهارشنبه 20 بهمن 1395ساعــت00:21 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید مدافع حرم، 22 بهمن ، ایام فاطمیه، مردان خدا، شهید گمنام ، سید علی خامنه ، شیعه،
پهلوان شهید عباس حاجی زاده

مسابقات فینال کشتی بود ، نوبت به شهید عباس حاجی زاده رسید. چند بار نام او را براى مبارزه خواندند، اما او حاضر نشد. تا اینکه دست رقیب او را به عنوان برنده بالا بردند

در جستجوى او بودم که ناگهان از درب سالن وارد شد.به او گفتم :

" کجا بودى؟ "

گفت :

" وقت نماز بود ،نماز از هر کارى برایم مهمتر است. رفته بودم نماز جماعت " ...

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 19 بهمن 1395ساعــت00:01 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: سید علی خامنه ای، اقا، شهید دفاع مقدس، آسمان آبی ، مردا خدا، عاشقان ولایت، خدا ،
نوجوانی شهید مسعود کریمی مجد

زیر سایه درخت مشغول بازی بودیم یکی از بچه ها چشمش به سیب سرخی افتاد که توی آب جوب افتاده بود و داشت می گذشت دست کرد و سیب را برداشت و بین بچه ها تقسیم کرد مسعود سهمش را نگرفت و گفت چون نمی دانم صاحبش راضی است یا نه نمیخورم


ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 12 بهمن 1395ساعــت21:54 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: مردان با غیرت، شهدا آتشفشان، آسمان خدا ، شهیدا نوجوان، سید علی خامنه ی، شهید گمنام ، شهید مدافع حرم،
شهید احمد کشوری

در جبهه هر بار كه از مریم ۳ ساله و على ۳ ماهه اش صحبت مى شد، مى گفت: آنها را به اندازه اى دوست دارم كه جاى خدا را در دلم، تنگ نكنند.

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 12 بهمن 1395ساعــت21:50 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید اتشفشان، شهید گمنام، ده فجر، زندگی بهتر، مردمان آزاد، شهید مدافع حرم، مردان آسمانی،
نوجوانی شهید امیر ناصر سلیمانی


پیکرش را با دو شهید دیگر تحویل بنیاد شهید داده و گذاشته بودند سرد خانه. نگهبان سردخانه می گفت:یکی شان به خوابم امد و گفت 《جنازه ی من رو فعلا تحویل خاننوادم ندید!》از خواب بیدار شدم. هرچه فکر کردم کدامیک از این دو نفر بوده،نفهمیدم ؛ گفتم ولش کن یه خواب بوده دیگه. فردا قرار بود جنازه ها رو تحویل بدیم که شب دوباره خواب شهید رو دیدم دوباره همون جمله رو بهم گفت. اینبار فورا اسمشو پرسیدم. گفت: امیر ناصر سلیمانی. از خواب پریدم، رفتم سراغ جنازه ها. روی سینه یکی شان نوشته بود 《شهید امیر ناصر سلیمانی》 بعدها متوجه شدم توی اون تاریخ ، خانوادش در تدارکات مراسم ازدواج پسرشان بودند؛ شهید خواسته بود مراسم خواهرش بهم نخوره!

ادامه مــطلب
+ نوشته شـــده در سه شنبه 12 بهمن 1395ساعــت00:23 تــوسط شهید علیانژاد | نظرات ()
برچسب ها: شهید مدافع حرم، مردان خدا، سید علی خامنه ی، بچه های حیدری، شهید دفاع مقدس، ده فجر، مردان اسمان،